داخلی / شب / کوپه قطار
پریا : به تو میاد اسمت مریم باشه ... یا الناز ... یا ... اسمت چیه ؟
من : حدس بزن
پریا : بگو دیگه
من : محبوبه
پریا : محبوبه ؟ ... چه اسمی ! تو مجردی ؟
من : آره
پریا : جدا مجردی ؟ آخه بهت میاد شوهر داشته باشی !
من : عجب ! من غلط بکنم !
پریا : پس چرا انقد ساکتی ؟ میخای من واست شوهر پیدا کنم ؟ شمارتو بده ...
من : نه ... مرسی . هر وقت خاستم خبرت می کنم
پریا : مهریه ات چنده ؟
من : ای باباااا ... هنوز بهش فکر نکردم
پریا : من که مهریه ام باید دوهزارتا سکه باشه !
من : جدا ؟ یه کم زیاد نیست ؟
پریا : نه که نیست . پس فردا که کتکم زد و از خونه انداختم بیرون چی دارم جز مهریه ؟
من : ... ( از تعجب بیش از حد لکنت گرفته سکوت می کنم )
پریا : بعدشم مردا که به درد نمی خورن اصلا . فقط فایده اش اینه که میتونی بچه دار بشی البت من خودم از زایمان می ترسم ولی خیلی نی نی کوچولو دوس دارم .( نخودی می خندد )
من : ... ( همچنان سکوت )
پریا : خیلی خوب حالا شماره خونه مونو بنویس بیکار بودی زنگ بزن با هم حرف بزنیم .
موبایلم را در آورده و شماره را یادداشت می کنم . عکسم را روی صفحه موبایل می بیند
پریا : ا ... این عکس خودته ؟ خوشگلی ها ... البته عکستو میگم ! چرا شوهر نمیکنی پس ؟
من : بی خیال . تو رو خدا بذار بخابم ... فردا با هم صحبت می کنیم . باشه ؟
پریا : فردا که نمیشه . جلوی مامانم اینا ... ؟
و بحث همچنان ادامه دارد ...
پی نوشت : ۱- پریا کلاس سوم دبستان است و عاشق ساسی مانکن . موهایش را به شیوه ساسی جون درست کرده و همه ترانه هایش را حفظ است
۲- این گفتگو در تاریکی و در یک کوپه شش نفره وقتی همه خواب بودند صورت گرفت و نمای روبروی من کله گرد کوچکی بود با موهای سیخ سیخ که رو به پایین آویزان شده تا من را ببیند !
۳- فردای همان شب پریا جلوی مامانش دیگر مرا نمی شناخت و هیچ اصراری بر شوهر کردن من نداشت
" من خوشبختانه یک زنم "
فروغ فرخزاد
پی نوشت : با همه مباحثی که درباره زنان خواندم و با همه آگاهی که این روزها از دردهای روحی و جسمی زنان پیدا کردم و حتی بعد از دیدن فیلم Daisy diamond با افتخار به این نتیجه رسیدم
پنجره های بسته ،
درهای بسته ،
دوربین های مدار بسته ،
ما دانشجویان دانشکده صدا و سیما همگی قاتلین بالفطره ایم ...
خیلی وقته که تصمیم گرفتم درباره پست قبلی که گذاشتم و در مورد نظرات دوستان مطلبی بنویسم که بالاخره امروز قسمت شد ! البت امروز جیغ به طور خیلی خیلی اتفاقی حرفهای مرا در پست جدیدش گذاشته . برای پست قبلی متنی را آماده کرده بودم که اون جمله تنها قسمتی از آن بود اما ... اما بی حوصلگی یا چه میدونم بی انگیزگی ! باعث شد تنها همان را بنویسم که نظرات شما متفاوت از آب در آمد
آقای میم . ب . مهاجر بعضی حسهای شخصی هستند که شاید بهترین حالها و حسها نباشند اما وقتی بروند رفته اند . مثل همین شور و شوق اول مهر که امسال در من به وجود نیامد و من برای خودم نگران شدم . نگران شدم که بزرگ شدم و این حسهای قشنگ و هر چند بچگانه دیگه در من نیست حالا هزار بار بگو حول حالنا الی احسن الحال !
النای عزیزم امسال به خودم خیلی تلقین کردم که اول مهر است و چقدر حال خوبی دارم من . اما حالم واقعا خوب نبود و فقط به خودم دروغ گفتم . یکی از همان خصیصه های آدم بزرگها که مدام به خودشان و به دیگران دروغ می گویند .
اسکیموتیغی جان تو درست گفتی . آن حسها و انرژیها همه الان بار منفی پیدا کرده و مدام حالم را بدتر می کند .
نمی دونم شاید این چیزها در نظر شما اصلا ارزش فکر کردن هم نداشته باشد اما ... اصلا بیخود این همه حرف زدم . پست جدید جیغ را از دست ندهید تا یکی از عوامل بزرگ رفتن حسهای خوب و دوست داشتنی مرا بفهمید
پی نوشت : سفری در راه است . حلال کنید
" حس رفته به مهمان رنجیده میماند
وقتی که رفت با خواهش و تمنا هم بر نمی گردد "
رازی در کوچه ها ـ فریبا وفی
شهریور ...
قاطی کرده ام . با همه . نمیدونم دارم با خودم لج می کنم یا واقعا بقیه اذیتم می کنن ! شاید هم به خاطر این روزهای شهریوری است .
شهریور بوی کاغذ کاهی می دهد برایم . از همان کلاس اول که با کیفی با عکس پلنگ صورتی منتظر باز شدن مدرسه ها بودم تا همین الان که ترم شش دانشگاهم ...
دلم میخاد با بابا و فاطمه بریم دفتر تعاونی بخریم و کتابهای سال جدید رو . بعد سر جلد گرفتن کتابها با هم مسابقه بذاریم . دلم میخاد تمام دفترهامو خط کشی کنم ، یکی در میون آبی و قرمز ...
مثل بچه های حسود چشم ندارم شور و شوق خواهرزاده هایم را ببینم که کیف و کفش نو می خرند . با فاطمه مامان را می بریم نمایشگاه ، همان جا که هر سال روپوش و مقنعه سفید می خریدیم . راستی چرا دانشگاه لباس فرم ندارد ؟ مقنعه را می خریم که رنگش مشکی شده و کفش که مامان انتخاب می کند ، بعد از مدتها ...
باز هم مثل بچه های عقده ای جلوی غرفه لوازم التحریر می ایستم و نگاه می کنم . دفترچه های کاهی حالا همه فنری شده و جلدهای ساده صورتی و سبز تبدیل شده به عکسهای باربی و جومونگ ! از دور قفسه ای را می بینم که هیچ کس به طرفش نمی رود . نزدیک میشم . چشمانم برق میزند . یک ردیف از همان دفترچه های قدیمی خودمان . همانها که بوی خوب می دادند و من تا روز باز شدن مدرسه ها هر روز با بی قراری بویشان می کردم ... جلوی چشمان متعجب فروشنده دفترچه های قدیمیش را می خریم ...
این روزها دوستان دوران مدرسه را هم بیشتر می بینم . چندتایشان متاهل شده اند و برخی عیالوارند ! یکی فروشنده لباس شده ، یکی تکنیسین اتاق عمل ، یکی منشی شرکت ، یکی ... یکی التماس دعا دارد تا بچه دار شود . یکی دنبال کار می گردد ، یکی هم منتظر است یکی بیاید و بگیردش ! !من اما ... در این روزهای شهریوری قاطی کرده ام . هیچ چیز نمی خواهم ، هیچ کس را نمی خواهم، به قول یکی از دوستان شبیه فرنی سالینجر شده ام ...
شاید به خاطر این است که دلگیرترین روز سالم نزدیک است . مادر می گوید دلت برای دانشگاه تنگ شده و من وقتی به جدایی دوباره از مامان فکر می کنم چشمانم خیس می شود .
در این روزهای شهریوری که ماه رمضان هم به روزهای دوست داشتنی اش نزدیک می شود برایم دعای شفای عاجل کنید
پی نوشت :
۱- فکر کنم این پست خیلی غم انگیز ناک شده ! شاید برای این است که دلم نمی خواهد باور کنم که بزرگ(یا به قول مینا شتر ! ) شده ام
۲- بزرگ شدن یک جنایت است
با خودم عهد کرده ام تابستان پرباری داشته باشم ...
صبح ها به زور داد و بیداد مامان از خواب بیدار میشم و بعد از صبحانه خوردن توی خونه ول می گردم اکثر اوقات هم به بهانه کارگاه فیلمنامه و فیلمنامه نویسی میزنم بیرون تا ۱۲ ظهر . وقتی برمیگردم اگر ناهار آماده نباشد اوقاتم تلخ می شود . گاهی وقتها به خودم می گویم عجب رویی داری ها . اما اگه شما هم بعد نه ماه زندگی خوابگاهی به خونه برگردین بدتر از من نباشید بهتر نیستین . بعد از ناهار هم میشینم پشت کامپیوتر و با عکسهای مامان و بابا کلیپ های جواد می سازم . آهنگ عروسی می گذارم و فرت و فرت وایپ مصرف می کنم و بلانسبت خرکیف میشم ...
بعد با خودم می گویم : خب حالا یه کم می خوابم بعد پا میشم و فیلمنامه می نویسم . وقتی خوابیدم بیدارشدنم با کرام الکاتبین است ، البت اگر قراری نداشته باشم مثلا کارگاه فیلمنامه ای ، چیزی ...
مادر در این ایام مبارک زارپ و زارپ (اصطلاحی است که استاد شهیدی در دهانمان انداخته اند ) مولودی دعوت می شود و اصرار زیادی دارد که همراهیش کنم . من هم همیشه بهونه میارم ، مثلا میگم کارگاه فیلمنامه دارم ...
دوست در شرف ازدواجمان هم دیگه فرصت سر خاروندن ندارن و رسالت خیابانگردی عصرهامون هم تق و لق مونده . دیگه حتی پشت تلفن هم حرف زیادی برای گفتن نداریم . از شانس ما داماد هم از دوستان به شمار میرود و نمی شه بد و بیراه نثارش کرد . ولی خب من هم با این موضوع کنار اومدم و به چیزهای دیگری فکر می کنم مثلا کارگاه فیلمنامه ...
یکی از دوستان که به بنده لطف و عنایت ویژه ای دارن و به اعتقاد ایشون من آینده درخشانی دارم ( ببین آدما چه دلخوشی هایی دارن ) پشت سر هم فیلم وکتاب برام میارن و تاکید میکنن که در یک محدوده زمانی مشخص ببینم وبخونم اما من ویرم گرفته فیلم تکراری ببینم و کتاب تکراری بخونم . مالنا می بینم ، شازده کوچولو میخونم . مالنا می بینم ، شازده کوچولو می خونم ... ربطش را خودم هم نمی دونم ...
دوستانم از سراسر ایران زنگ میزنند و از تابستان می پرسند . چیزی ندارم بگویم جز یک چیز ... کارگاه فیلمنامه .
خدا به همه دوستان تابستانی پربار و پربرکت عنایت فرماید . آمین
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
وحس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است
فروغ فرخزاد
پی نوشت : فردا هیس یک ساله می شود . هیچ وقت بزرگ شدن را دوست نداشته ام ...
بیمارم ، مادر جان!
می دانم ، می بینی،
می بینم،می دانی،
می ترسی،می لرزی،
از کارم،رفتارم،مادرجان!
می دانم،می بینی،
گه گریم،گه خندم،
گه گیجم،گه مستم،
و هر شب تا روزش
بیدارم،بیدارم،مادرجان!
می دانم،می دانی،
کز دنیا،وز هستی،
هشیاری ، یا مستی،
از مادر،از خواهر،
از دختر،از همسر،
از این یک، و آن دیگر،
بیزارم،بیزارم،مادر جان!
من دردم بی ساحل.
تو رنجت بی حاصل
ساحرشو،جادو کن،
درمان کن، دارو کن،
بیمارم،بیمارم،بیمارم،مادرجان
مهدی اخوان ثالث

