تبليغاتX
!هیس


بچه که بودیم خواهر بزرگها صدایش می کردند : ننا ( همان ننه ) 

من اما فکر می کردم اسمش نعناست چون همه زمان های بیکاری اش را در باغچه می گذراند و میان نعناهای خوشبویش . وقتی هم که محصولات پر و پیمانش را برداشت می کرد آماده می شد برای تهیه عرق نعنا . همان داروی معروف دل درد ...

بعدها نمی دانم به چه دلیل شاید تاثیر داداش کوچیکه یا شاید هم تهاجم فرهنگی ! نعنا را از دهانم انداخت و شد مامان ... 

نعنای من 

دوای همه دل درد و درد دل هایم 

همیشه باش 

لطفا ...


پی نوشت : من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی

                          چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی 



+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:3 نويسنده هیس |

 

توی سایت دانشکده نشسته ام و منتظر آدمهایی هستم که نه خودشان بلکه فقط امضایشان برایم مهم است .(برای فرم تصفیه حساب )

 روز اولی که به اینجا آمدم آنقدر شوق و ذوق ماندن داشتم که فکر می کردم باید برای همیشه از شهر دوست داشتنی ام جدا شوم اما حالا ...

حالا فکر می کنم به روزهایی که باید کنار تو باشم و دلم پر می شود از خوشی ...

که اگر تو نبودی شاید هنوز من شوق ماندن داشتم نه شوق رفتن ...

بیست ساله که بودم فکر می کردم وظیفه من است که دنیا را عوض کنم اما حالا ...

حالا فکر می کنم که شاید من و تو کنار هم بتوانیم چیزهایی را دور و بر خودمان عوض کنیم که می دانم می توانیم ...

عزيزم

دارم بر مي گردم 

براي اينكه با تو بودن ،  بهترين چيزي است كه از خدا مي خواهم

 

 

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:39 نويسنده هیس

 

 

اگه یادش بره

که وعده با من داره

وای وای وای ...

 

پی نوشت : سال نو مبارک

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 18:32 نويسنده هیس |



آپلودسنتر آپ98




پی نوشت : البت با جرح و تعدیل ( همان سانسور خودمان )



+ تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 22:35 نويسنده هیس |


امسال چندتا از فیلمهای جشنواره فجر همزمان در کرمان اکران میشد . من هم علی رغم اینکه فرصت دیدن فیلم ها را در تهران داشتم رفتم به سوی شهرم و ترجیح دادم فیلمها را کنار همشهریها ببینم . به لطف یک نفری ما بلیت مجانی هم داشتیم . روز دوم جشنواره پدر در یک حرکت انتحاری اظهار تمایل کرد که با ما به سینما بیاید . قرار بود خواهرزاده های گرامی هم بیایند و خواهر دومی را هم راضی کردیم بیاد و و بچه اش را به مادر سپردیم که خواهر اولی هم رسید و روی هوا دعوت ما را قبول کرد و گفتیم چه کاریه مادر را هم راضی کردیم که بیاد و در نتیچه دختر یازده ماهه خواهر دومی هم همراهمان شد و ... رفتیم سینما . پدر به محض ورود به سینما دلش ضعف رفت برای پفک و چیپس . بنابراین بوفه سینما را پدر و نوه هایش خالی کردند . قرار بود نارنجی پوش پخش شود اما در نهایت فیلم ملکه پخش شد . من در حین فیلم فقط به این فکر می کردم که ای کاش یک فیلمی مثل یه حبه قند را خانوادگی می دیدیم و نگران بودم که ریتم کند فیلم ملکه پدر و مادر را خسته کند . از شما چه پنهان خودم هم چندتا خمیازه کشیدم ! البته پدر با پفک ها سرگرم بود و شکایتی نکرد . ولی تعجبم زمانی به اوج رسید که مادر و خواهر بزرگه با به به و چه چه از سالن خارج شدند و برگه های نظرسنجی را هم در گزینه خوب انداختند ! 


این ماجرا گذشت (البته همراه با دلخوری خواهر سومی و خواهر چهارمی که وقتی فهمیدند دسته جمعی رفتیم سینما نزدیک بود کله مرا از تن جدا کنند که چرا به آنها خبر نداده ام !) 

روز اختتامیه هیچ حوصله نداشتم و با شک و تردید فراوان همراه دوست گرامم به شهرتماشا رفتیم . وسط های مراسم مجری برنامه گفت پس از پایان مراسم فیلم یه حبه قند پخش میشود . آهی از نهاد من بلند شد . نگاه کردم دیدم سالن پر است و عده ای هم سرپا ایستاده اند . بنابراین قید اطلاع رسانی به خانواده را زدم . اما همین که مراسم تمام شد نصف سالن خالی شد و من زنگ زدم به خواهر کوچیکه که پاشین بیاین یه حبه قند ببینین دعوت من ! خلاصه سرعت عمل در حدی بود که هنوز یک ربع بیشتر از فیلم نگذشته بود که همه خانواده معافی سالن سینما را پر کردند . خواهر کوچیکه حسابی سنگ تمام گذاشته بود و در یک خبررسانی استثنایی همه را روانه سینما کرد . فقط جای مامان و بابا خالی بود که رفته بودند مسافرت . یه حبه قند به خاطر شباهت های خانواده داخل فیلم به خانواده من حسابی به همه چسبید و من به آرزوی چند روز پیشم رسیدم ! 


شب خوبی بود و خوبتر میشد اگر مادر صندلی کنار دست من می نشست و پدر این دست من پفک می خورد ...


پی نوشت : تشکر خیلی خیلی ویژه از کسی که موجب به وجود آمدن همه این ماجراها بود ... مرسی آقای میرحبیبی 



+ تاريخ دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 21:46 نويسنده هیس |


ای کاش سیب زمینی بودم ...


پی نوشت : چه خوب که تو هستی در لحظه هایم  . بگذار دنیا هر چقدر که می خواهد تلخ باشد ...




+ تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 14:31 نويسنده هیس |

 

دلم صحن رضوی را می خواهد

که تنهای تنها راه بروم و

همراه آسمانت گریه کنم ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 17:34 نويسنده هیس |

 

می خواستم برای ثبت نام کلاس اول عکس بگیرم .

مرا نشاند جلوی دوچرخه بزرگش و برد به خانه یکی از دوستانش که در گاراژ خانه شان یک عکاسی غیر رسمی راه انداخته بود . با شوق و ذوق مرا روی صندلی نشاندند . مقنعه نداشتم و برای ثبت نام باید با مقنعه عکس می گرفتم . دوستش رفت یک مقنعه مشکی دو برابر سر من پیدا کرد و به زور سنجاق روی کله ام ایستاند . موهایم را هم خودش درست کرد و گفت چشمهایم را باز نگه دارم . من هم تا جایی که می تو انستم چشمهایم را باز کردم که نور فلاش نقره ای در عمق جانم نفود کرد و تا چند لحظه همه جا را سفید می دیدم .

و این شد عکس هفت سالگی من که به خاطر بدحجابی ام! ایراد گرفتند . این عکس با شمع و گل و پروانه را هم عکاس به عنوان اشانتیون تقدیم کرد ...

                  

 

پی نوشت : آن کسی که مرا به عکاسی برد بعدها شوهر خواهرم شد . پدر و مادرش او را از بچگی به شهر فرستاده بودند تا درس بخواند . منصور که در خاطرات کودکی ام نقش زیادی داشت همیشه می گفت مرا از یک رودخانه توی روستایشان پیدا کرده و به خانواده ام سپرده و من هم باور می کردم !

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:34 نويسنده هیس |

 

اصغر فرهادی جایزه بهترین فیلم خارجی  گلدن گلوب را گرفت

من نمی دانم اصغر فرهادی آدم بدی است یا خوب ؟ نمی دانم این روزها چه فکرهایی در سر دارد

نمی دانم این همه حرف و حدیثی که پشت سرش راه افتاده که این آقا فلان است و بهمان است و ... حقیقت دارد یا نه ؟

ولی می خواهم برای این اتفاق خوشحال باشم

می خواهم بگویم همه آنهایی هم که با او هم عقیده نیستند ( مثلا خودم ) از او یاد بگیریم که چطور درباره باورهایمان فیلم بسازیم

فیلم در برابر فیلم

یک چیزی بسازیم بهتر از جدایی نادر از سیمین و بگوییم اصغر فرهادی آنطور فکر می کند و ما اینطور

بیایید زود قضاوت نکنیم و خوشحال باشیم ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:45 نويسنده هیس |

 

آنقدر در گذشته غرق شده ام که هم حال را از دست داده ام و هم آینده را ...

داشتم آرشیو وبلاگم را می خواندم . بعضی جاها نزدیک بود از شدت غصه دااااد بزنم اما خفه شدم . این همه سوگواری برای چه و که ؟

برای روزهایی که آرزوی زود گذشتنشان را داشتم ؟ چقدر مسخره ...

چهارماه است که افتاده ام یک گوشه زشتی از این تهران لعنتی و عزا گرفته ام برای سالهای جوانی که گذشت . و انگار نه انگار که فردا هم هست و پس فردا و پس تر ...

میخواهم امشب انقلاب کنم

میخواهم در بیایم از این لاک سیاه زشت گریه آور

پس ...

از این پس ...

می خواهم بزرگ شوم حتی اگر جنایت باشد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:10 نويسنده هیس |

 

عشق

محال نیست

وقتی عاشق ، تو باشی

 

پی نوشت : در این شبهای تنهایی ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 21:30 نويسنده هیس |

 

 

به اندازه هزار هزار شب یلدا

مانده به راهت

چشمهایم

 

پی نوشت : شروع هر فصلی با یک جشنی ، اتفاقی ، مناسبتی همراه است . کاش پایانش هم خوشایند باشد

                

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:22 نويسنده هیس |

 

 

نشسته بودند روی صندلی ایستگاه اتوبوس

و می خندیدند

همین

                                                          یک روزی از روزهای تابستان ۹۰

 

پی نوشت : برای من که خندیدنت را کم دیده ام بخند

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 14:49 نويسنده هیس |

 

نه

من نه اهل نقد کردنم نه تحلیل کردن . این فقط یک اظهار دلتنگی است برای وضعیت سفید

هفده سالم بود که به انجمن سینمای جوان رفتم و خواستم سینما را یاد بگیرم . دقیقا از همان زمان دیدن تلویزیون برایم عذاب بزرگی بود . به جای دنبال کردن داستان دکوپاژ را نگاه می کردم و دنبال گاف های کارگردان و منشی صحنه بودم . وقتی وارد دانشگاه شدم یا اصلا چیزی نمی دیدم یا برای خنده و مسخره بازی دورهمی با بچه های خوابگاه می دیدم . دیگر از لذت بردن از یک سریال تلویزیونی کاملا ناامید شده بودم که ...

وضعیت سفید شروع شد

اوایل به خاطر علاقه ام به کارگردان و فیلمنامه نویسش و به خاطر بوتیکی که من خیلی خیلی دوستش دارم ، سریال را می دیدم اما بعد دیدم که چقدر همه چیز خوب است و من موقع دیدن این وضعیت چقدر حالم خوب است . بعد از سالها دلم برای دیدن قسمت بعد و بعدتر پر می زد و آخر هفته ها که نبود دلتنگش می شدم .

وضعیت سفید همه چیزش خوب بود ، کارگردانی ، فیلمنامه ، بازیگری ، تصویر ،صدا ، تیتراژ اما همه اینها یک طرف  و دیدن نوستالژی های کودکی یک طرف .

نه اصلا درست نیست یک دانشجوی کارگردانی اینطوری درباره یک اثر حرف بزند اما چه کنم که من نه اهل نقدم و نه تحلیل ...

 وضعیت سفید را دوست دارم و حتما جز زیبایی از نوستالژی های آینده ام خواهد شد .

 

پی نوشت : هیچ وقت فکر نمی کردم دلم انقدر بتپد برای یک پسر نوجوان تخس شرور

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:3 نويسنده هیس |

 

امروز صبح ساعت ده که از خواب بیدار شدم صدای دلنشین باران را شنیدم و در دل خدا را شکر کردم . بعد بدون هیچ معطلی لباس پوشیدم و زدم بیرون . تصمیم گرفتم در مسیر پیاده روی ام خدا را به بهانه های مختلف شکر کنم ...

خدایا شکرت به خاطر این همه رنگ زیبا و درخشان ...

خدایا شکر که من دو پا دارم برای راه رفتن زیر باران ...

خدایا خیلی ممنونم از اینکه من آنقدر مو ندارم که مثل اون خانمه (موهاش قرمز بود ) همچین بلایی سر خودم بیارم .

خدا رو شکر که سهراب این شعر باران را سروده تا من بهانه زیبایی برای بدون چتر رفتن زیر باران داشته باشم .

از جلوی داد سرا رد می شوم : خدایا شکرت که من تا به حال پایم به همچین جایی باز نشده (به غیر از یک مورد برای فیلمبرداری)

خانم مقیمی سرپرست خوابگاه را می بینم که در خود پیچیده راه می رود : خدایا شکرت که  من پیر نیستم !

مردی را می بینم که از وسط خیابان راه می رود و بیخودی خوشحال است : خدایا مرسی که آدم های بیخودی خوشحالی مثل من هم وجود دارد .

پسر بچه ای که توسط مادرش رسما کشیده می شود و او صورتش را به باران سپرده : خدایا واقعا ازت ممنونم که اینقدر بچه ها با شعورن !

چتر فروشی که حسابی کاسبی می کند : خدایا شکرت که به این مردم شم اقتصادی قوی دادی !

به ترتیب یک پیرمرد ، یک پسر جوان و یک خانم به من پیشنهاد می کنند بروم زیر چترشان : خدایا خیلی خوبه که علی رغم قتل های تاریخی ؛ هنوز رسم جوانمردی در سعادت آباد دیده می شود . ( فرض بر این است که هر سه نفر نیت شان پاک بوده )

یک مرد را می بینم که یک چشم ندارد : ضمن شکرگذاری فراوان به خاطر داشتن دو چشم سالم برای خودم ، خدایا شکرت که این آقا حداقل یک چشم دارد !

سر راه چهارتا نان بربری اعلا هم میخرم تا شادمانی ام ناقص نماند : خدایا شکر که من قدرت خرید نان دارم .

و بالاخره رسیدن به خانه : خدایا مرسی که سالم رسیدم به خانه

پی نوشت : امروز خدا صورتم را شست ...

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 11:24 نويسنده هیس |

 

یادم می آید در دوره راهنمایی طرفدار صد آتیشه پرسپولیس بودم . همیشه تو خونه و مدرسه با استقلالی ها  کل کل داشتیم. شاید باورتان نشود ولی من چهارتا دفتر صدبرگ داشتم که پر بود از عکس های فوتبالیست ها . تو مدرسه هم با توپ والیبال و هندبال فوتبال بازی می کردیم . من همیشه کاپیتان تیم پرسپولیس بودم . سر باخت های پرسپولیس چه گریه ها که نکردم و موقع قهرمانیش چه اشک ها که نریختم .دفترهای خاطراتم پر است از گزارش و تحلیل بازی های پرسپولیس ! حالا سالهاست که من همه احساساتم را نسبت به فوتبال از دست داده ام اما ... حتما همه شما جریان این روزهای پرسپولیس را می دانید . الان دارم به این فکر می کنم که اگر قرار بود من  سیزده چارده ساله باشم و با چنین صحنه ای مواجه شوم چه اتفاقی برایم می افتد ؟ همش فکر می کردم دارن قضیه رو بزرگ می کنند تا وقتی که دیروز خودم فیلم بازی را دیدم و ای کاش که نمی دیدم . حالا من نگران همه دختران و پسران نوجوانی هستم که این بازی را دیده اند و همه تصوراتشان نسبت به عشق و هیجان زندگیشان خراب شده . ای کاش خواهرزاده ای پرسپولیسی ام این فیلم را ندیده باشند ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 15:0 نويسنده هیس |

 

انقلاب ،

 جمهوري ،

 آزادي ،

قدس .

ميگردم به دورت ...

 

پي نوشت : نزديک غروب جمعه ، باران ميبارد در حرم

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 16:43 نويسنده هیس |

 

من هميشه يک جاي ثابت دارم براي ديد زدن آدم هايي که هر روز به اينجا مي آيند . فکر کنم هيچکس به اندازه من اين همه آدم هاي مختلف نديده است . همه جور آدمي ، همه هم به يک سمت مي روند . همه مسيرشان يکي است . همه سرهاشان پايين است و من از اينجا نمي توانم تشخيص بدهم کدامشان ناراحت است يا خوشحال ! ولي از ميان اين همه آدم ، فقط يکي از آنها متوجه من شده است . يک پسربچه که انگار دست و بالش ايراد داشت و روي دوش پدرش بود . لبخند بزرگي روي صورتش داشت و طوري نگاهم ميکرد انگار از قبل مرا ديده و مي شناسد . من هم رفتم تا نزديکي هاي شانه اش چرخي زدم و برگشتم . لبخندش پررنگ تر شده بود . صداي اذان بلند شد . ديگر بايد بروم و دور گنبد چرخي بزنم و سلامي عرض کنم اما از همين بالا حواسم هست به لبخند پسر بچه که با آن همه آدمي که دورش جمع شده هنوز دارد با نگاهش مرا دنبال مي کند ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 1:47 نويسنده هیس |

 

بچه وقتی بچه بود

با بازوهایی که جلو عقب میومدن راه می رفت

میخاست مثل یه رودخونه روان باشه

 رودخونه ای که مثل سیلابه و همه جا رو به هم می ریزه تا دریا بشه

بچه

وقتی بچه بود

نمی دونست بچه است

همه چیز پر از زندگی بود ...

و تموم زندگی یه چیز بود

بچه وقتی بچه بود

در مورد هر چیزی نظری نداشت

هیچ وابستگی ای نداشت

اغلب چارزانو می نشست و رو سرش تل می ذاشت

و موقع عکس گرفتن آرایش نمی کرد

وقتی بچه ، بچه بود

با اسفناج و شير برنج و گل كلم ور مي رفت

اما حالا همشونو مي خوره

و فقط هم اين نيست

وقتي بچه ، بچه بود

تصوير دقيقي از بهشت داشت

ولي حالا فقط مي تونه حدس بزنه

تصوري از پوچي نداشت

اما حالا در موردش نظر ميده

وقتي بچه ، بچه بود با اشتياق بازي مي كرد

و حالا با اين گرفتاريها فقط نگران كارشه

 

                                                  پرواز بر فراز برلين ـ ويم وندرس

 

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 19:3 نويسنده هیس |

 

 

لاف عشق و گله از يار

                         زهي لاف دروغ

     عشقبازان چنين مستحق هجرانند

 

پی نوشت : حتی حافظ هم با من هم عقیده است

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 9:39 نويسنده هیس |

 

می روم زیر باران

می گذارم حسابی خیسم کند

شاید غم های شهریوری ام را

                                             بشوید

 

پی نوشت : ماه تو تمام می شود و من هنوز خیلی خیلی دورم ازت

 

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:31 نويسنده هیس |

 

این سالهای زندگیم واژه ی بسیار کریهی را به من و همسن وسالانم نسبت می دهند : " دم بخت " و به محض اینکه ازدواج کنی احتمالا به نسبت شرایط خوشبخت یا سفید بخت و همچنین در مواردی بدبخت یا سیاه بخت خواهی شد که این واژه ها به مراتب از آن واژه اولی کریه تر به نظر می رسند ! هر جا که می روی فرقی نمی کند مهمانی عروسی یا عزا ، در جمع دوستان قديمي يا جديد ، بين درو همسايه ها و خلاصه هرجايي قبل از سلام و احوالپرسي سوال هميشگي اين است كه هنوز ازدواج نكردي و آنقدر روي كلمه هنوز تاكيد مي كنند كه ناخودآگاه حس مي كنم ديگر موهايم به رنگ دندانهايم درآمده و فرصت ازدواج از دست رفته كه رفته !

تقریبا همه دوستان صمیمی دوره راهنمایی و دبیرستان ازدواج كرده اند و هر كدام به نسبت فرزنداني را هم پروريده اند ! اول كه مي بينمشان همه خوشحال و راضي اند و تاكيد دارند كه زودتر ازدواج كن . بچه داري تو سن بالا سخته و شوهر گير نمياد و از اين افاضات . ولي كافي است نيم ساعت كنارشان بنشيني كاملا ورق بر مي گردد . سختيهاي شوهرداري و بچه داري را رديف مي كنند و از بي توجهي يا بي عرضگي شوهرها و بدعنقي بچه ها درد دلها مي كنند و آخر سر به نتيجه مي رسند كه خوب شد كه ازدواج نكردي ! بخور و بگرد و آزاد باش 

من اما فكر مي كنم آدمي هيچ وقت به همان موقعيتي كه در آن است راضي نمي شود . وقتي مجردي فكر مي كني اگر متاهل باشي شايد بهتر باشد و وقتي متاهلي پشيمان مي شوي كه چرا بيشتر به خودم فرصت ندادم . بنابراين بخت و اقبال هر چقدر هم خودش را براي راضي كردن ما بكشد ما همانيم كه هستيم

 

پي نوشت : اين روزها از هر جايي و هر دري قصه اختلاف و طلاق زوج هاي جواني را مي شنوم كه دوسه سال پيش ليلي و مجنون زمانه بودند . بنابراين ترجيحا همان واژه كريه دم بخت را بيشتر مي پسندم تا بقيه لغات ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 11:40 نويسنده هیس |


منم و اشکهایم 

زیر باران نجف 


و ایوان طلای تو ... 


                                 بهمن 89


پی نوشت : حرم علی علیه السلام امن ترین جای دنیاست 



+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 19:11 نويسنده هیس |

 

 

کاش بترکد ...

 

 

 

این بغض وامانده ام

 

پی نوشت :  حَسْبى مَنْ هُوَحَسْبى حَسْبى مَنْ لَمْ يَزَلْ حَسْبى حَسْبى مَنْ كانَ مُذْ كُنْتُ لَمْ يَزَلْ
حَسْبى

به یاد سحر امروز در سوییت ۲ خوابگاه سعادت آباد

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 13:0 نويسنده هیس |

 

ای کاش وقتی دوساله بودی پدرت از دنیا نمی رفت شاید ...

ای کاش وقتی هفت ساله بودی به جای شستن لباس و ظرفهای بچه های ناپدری به مدرسه می رفتی شاید ...

ای کاش آن زمان که شاگرد اول آن خیاط پیر سختگیر بودی بی بی دنبالت نمی فرستاد شاید ...

ای کاش زمانی که برای آموزش بهداری به بیمارستان می رفتی کسی سد راهت نمی شد شاید ...

ای کاش آن پسری را که بعد از سه دختر  به دنیا آوردی در بیمارستان نمی مرد شاید ...

ای کاش وقتی من به دنیا آمدم و مریض بودم روزی سه بار سه طبقه پله های بیمارستان کرمان درمان را بالا نمی آمدی شاید ...

ای کاش این همه سکوت نمی کردی شاید ...

ای کاش پدر بیشتر از اینها قدرت را می دانست شاید ...

 

لیلای من

زندگی ات پر از حسرت است . پر از نداشتن . آن روز که پرسیدم بزرگترین آرزوی از دست رفته ات چیست و همه اینها را ردیف کردی و بعد چشمانت نمناک شد و بعد ...

اگر بهشت زیر پای تو نباشد پس جای خوبی نیست !

پی نوشت : ای کاش وقتی می آمدم تا این مطلب را برایت بنویسم راننده تاکسی کاست علیرضا افتخاری خواننده محبوبت را گوش نمی داد و مجبورم نمی کرد در هوای ابری عینک آفتابی بزنم تا کسی اشکهایم را نبیند .

 

+ تاريخ دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 16:45 نويسنده هیس |

 

هر چه می کشیم حقمان است ! 

وقتی برای یک فیلم مستند به قول استاد local که قرار است مخاطبش چندتا از مسئولین غیر مسئول باشد و این همه سنگ جلوی آدم سرازیر می شود دلم می خواهد  قید هرچه بومی سازی و توجه به فرهنگ و هنر و ... را بزنم و مثل بقیه بروم دنبال کارهایی که سروتهش با هم هیچ فرقی ندارد !

متاسفم که این را می گویم ولی ما کرمانی ها هرچه می کشیم حقمان است !

 

پی نوشت : دنبال کاری هستم درباره تعطیلی یک سینما ، بیشترین کسانی که همکاری نکردند خود اهالی سینما بودند !

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 9:23 نويسنده هیس |

 



من و بهار و پیاده رو ...


اینجا فقط تو را کم دارد



 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 11:55 نويسنده هیس |

 

ببین

غم تو

رسیده به جان

 

و دویده به تن ...

 

پی نوشت : به امید روزهای بهتر و با هم

                 سال نو مبارک

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:52 نويسنده هیس |

 

دلم برای ماه اسفند میسوزد . وقتی می آید  نمی گویند مثلا الان هیجده اسفند است می گویند کمتر از ده روز مانده به بهار ...

ولی من اسفند را به خاطر خودش دوست دارم . به خاطر هوایش که بین زمستان و بهار است . به خاطر آخر بودنش که آدم را بدجوری فکری می کند .

بعد از چهارسال اسفند امسال در خانه بودم . از خانه تکانی امسال که هرچه بگویم کم گفته ام اما اینجا الان می خواهم بگویم زندگی همین است جیغ عزیزم . چهار سالی که گذشت را باید با قیچی دور تا دورش را برید و گذاشت یک گوشه دنج از ذهنت تا محو نشود . حالا دیگر باید یازده شب بخوابم . حالا دیگر باید سریال های ساعت هشت و نه شب را همراه خانواده دنبال کنم و قید برنامه های بعد از یازده شب را بزنم . حالا صبح ها ساعت هفت بیدارباشم و بعضی وقتها وقت اضافه می آورم ! حالا هر روز با خواهرزاده های قد و نیم قدم بازی می کنم و دلم برایشان تنگ نمی شود . حالا باید دختر باشم ، خواهر باشم ، خاله باشم ...

شبها که خوابم نمی برد همش فکر می کنم اگر آنجا بودم الان در چه حالی بودم و چقدر چقدر چقدر دلم تنگ می شود برای خودم بودن ، خودم خواستن ، خودم خوردن

اما این روزها ذکر روز و شبم شده این

عادت می کنم

عادت می کنم

عادت می کنیم ...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 11:18 نويسنده هیس |

 

حالا که دارمش فکر می کنم که قبلا چگونه نداشتمش !

داشتنش مثل یک خواب آرام ُ مثل یک رویای شیرین است .

بعضی وقتها دلم می خواهد کنارم نباشد تا بفهمم نداشتنش چقدر سخت است

یک حالتی سخت تر از دلتنگی ، و شاید بدتر از نا امیدی ...

حالا اما دارمش

و چقدر دوست دارمش ...

 

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 16:47 نويسنده هیس |